در این مطلب به بررسی 5 مکتب فکری مهم در مدیریت دانش میپردازیم.
مدیریت دانش، اصل جدیدی است که در سالهای اخیر، افراد زیادی با دیدگاههای برآمده از مکاتب فکری مختلف در مورد آن اظهارنظر کردهاند. «پیتر دراکر» یکی از برجستهترین نظریهپردازان مدیریت در جهان، راز موفقیت سازمانها در قرن 21 را «مدیریت دانش» دانست همچنین پژوهشگر دیگری سازمانهای دانش آفرین را «سازمانهای یادگیرنده» نامید. به هر روی در قرن حاضر، این اصل مانند درخت رشد کرده و چندین شاخه برآورده که در ادامه این مطلب 5 مکتب فکری مهم در مدیریت دانش را باهم مرور میکنیم.
1- پروفسور «کارل اریک» _ استاد مدرسه کسبوکار هلسینکی
«کارل اریک اسویبی» حسابدار سوئدی در دهه 1990 میلادی زمانی که مشغول ارزیابی ترازنامه مالی چند شرکت بزرگ سوئدی بود، متوجه نکته جالبی شد. سهام بسیاری از این شرکتها پس از انجام عملیات طولانی حسابداری، ارزشی در حدود چند کرون سوئد و حتی یک کرون نشان میدادند. درحالیکه قیمت واقعی این شرکتها که سهامداران حاضر به فروش آن بودند، بسیار بیشتر از قیمتهایی بود که محاسبات حسابداری نشان میداد.
اسویبی پس از بررسیهای مختلف متوجه شد که بخش اعظم از این اختلاف (اختلاف بین ارزش شرکتها در بازار سهام و قیمت داراییهای مشهود آنها) به «سرمایههای دانشی» درون سازمانها برمیگردد و برخاسته از توان دانشی این سازمان در حل مسائل تخصصیشان است؛ اما نکته جالب وارد نشدن این داراییها در ترازنامههای حسابداری بود، چراکه اساساً چیزی تحت عنوان مفهوم «سرمایههای ناملموس» وجود نداشت.
2- دکتر «توماس استورات» _ ویراستار مجله فورچون
«توماس استورات» مدیریت و سردبیری نشریههای متعدد ازجمله نشریه کسبوکار هاروارد و فورچون را در کارنامه خود دارد و جالب اینجاست که در تمام این سالها، به مفهوم نقش فکر و دانش در کسبوکارهای جدید میاندیشیده است.
نمونه مقالههای بسیاری از او در نشریات مختلف ازجمله Fortune وجود دارد که دغدغهی او را در این زمینه نشان میدهد. ازجملهی این مقالات میتوان به مقاله او تحت عنوان Brainpower یا قدرت مغز اشاره کرد که در سال 1991 منتشر شد. نهایتاً پس از انتشار سلسلهای از مقالههای مختلف در مورد قدرت فکر و دانش و همچنین نقش دانش در کسبوکار و اقتصاد جدید، توماس استوارت در سال 1997 کتاب خود تحت عنوان «سرمایه فکری» را منتشر کرد. صاحبنظران این کتاب را یکی از آثار پیشتاز در تبیین، توسعه و ترویج «مدیریت دانش» میدانند.
3- پروفسور «پیتر سنگه» _ استاد دانشگاه استنفورد ایالاتمتحده
«پیتر سِنگه» به همراه «دی گیوس» از دانشگاه سلطنتی شِل هلند و کریس آرگریس از دانشگاه هاروارد در خصوص مفهوم یادگیری سازمانی گرد هم آمدند و در سال 1995 «انجمن یادگیری سازمانی» را پایهریزی کردند. آرگریس معروفیت خود را مدیون فعالیتهایش در زمینه مقاومتهای سازمانی که مانع یادگیری میشوند و نحوه حل این مشکلات از طریق فرضیات و مدلهای فکری است.
پیتر سِنگه نیز با کتاب «پنجمین فرمان» نشان داد که سازمانها همانطوری رفتار میکنند که افراد فکر میکنند و با هم در ارتباطاند. به نقل از پروفسور مهدی الوانی: «سازمان یادگیرنده را باید سازمانی بدانیم که در ایجاد، کسب و انتقال دانش مهارت دارد و در تغییر و اصلاح رفتارهایش به کمک آگاهیهای جدید کسبشده، عمل میکند.»
4 .دکتر «استنفورد پال رومر» _ استاد دانشگاه شیکاگو ایالاتمتحده
«پال رومر» معتقد است که دانش برخلاف دیگر منابع، نامتناهی است و با استفاده بیشتر، حجم آن افزایش مییابد و در ذهن افراد جای دارد.
مدیریت دانش بر روی افراد تمرکز داشته و به نقش آنها بهعنوان منابع دانش تأکید دارد. تلاش مدیریت دانش در آشکـــار کردن سرمایههای ضمنی و ناملموس و به کاربردن آنها برای بقای سازمان و مزیتی در عرصه رقابت سازمانی است. بهطورکلی، میتوان مدیریت دانش را شامل فرآیند مدیریت دانش، فناوری، استراتژی و رفتار سازمانی دانست.
مدیریت در سازمان باید دارای چارچوبی باشد که این چارچوب باید دارای خصوصیات زیر باشد:
- توانایی ارزیابی تصمیمات گرفتهشده بر روی منابع ضمنی و مفهومی سازمان؛
- هدایت دید ما بهسوی مشکلات موجود و کمک به فهم دقیق از واقعیتها؛
- فراهم ساختن شرایط و لوازم تجزیهوتحلیل موقعیت؛
- توسعه دادن معیارهایی برای اندازهگیری
5- نوناکا و تاکوچی _ پژوهشگران مدیریت ژاپنی
دو محقق مدیریت ژاپنی، نوناکا و تاکوچی در سال 1995 تأثیرات زیادی بر مباحث مدیریت دانش داشتهاند. مفهوم دانش آشکار و دانش پنهان توسط نوناکا برای طرحریزی نظریه یادگیری سازمانی طبقهبندیشده است. در این تقسیمبندی، با توجه به همگرایی بین شکلهای دانش آشکار و دانش پنهان، مدلی با نام خود این محققان پایهگذاری شد.
این مدل برخلاف بسیاری از مدلها، تمرکز خود را بر دو نوع دانش آشکار و دانش پنهان مبذول داشته و به نحوه تبدیل آنها به یکدیگر و نیز چگونگی ایجاد آن در کلیه سطوح سازمانی (فردی، گروهی و سازمانی) توجه دارد.
در این مدل پویا، نحوه استفاده و تبدیل این دو نوع از دانش و چگونگی مدیریت آن، بهصورت حرکت مارپیچی (حلزونی) و فرآیندی مستمر در نظر گرفته شده و فرض بر آن است که فقط افراد هستند که دانش را ایجاد مینمایند؛ بنابراین، فرآیند تولید دانش سازمانی میبایست بهعنوان یک فرآیند مستمر وجود داشته باشد که در آن بهطور سازماندهی شدهای دانش ایجادشده توسط افراد تقویت و هدایت گردد.
این دو پژوهشگر در سال مذکور کتابی به نام «شرکت دانش آفرین» منتشر کردند که بهصورت نقطه عطفی در مطالعات گسترش دانش و استفاده از آن در شرکتهای ژاپنی درآمد.
بر اساس دیدگاه نظریهپردازان که در این مقاله تحت قالب «مکاتب فکری» ارائه شد، آنچه مسلم است بهزودی و در آینده نهچندان دور، هیچ سازمانی را نخواهیم یافت که بدون مدیریت دانش بتواند لحظهای دوام داشته باشد. آینده متعلق به سازمانهایی خواهد بود که بتوانند در شناسایی دانش، خلق دانش، ذخیرهسازی دانش و درنهایت تسهیم و بهکارگیری دانش به بهترین وجه عمل کنند؛ زیرا دنیا در حال تغییر و دگرگونی پرشتابی است و هیچ نیرویی قادر نیست مانع این تغییر و تحول شود.
مطالعه مکاتب مدیریت دانش همراه با تسلط بر اجرای راهکارها، تکنیکها و ابزارهای تخصصی مدیریت دانش، متولیان اجرای این مفهوم مدیریتی در سازمانها را از ابعاد مختلف توانمند میکند تا برای خلق ارزش از دانش و تحقق اهداف مدیریت دانش تلاش کنند.